تبليغاتX
صــ ــداي ســـ ــكــ ــوت

صــ ــداي ســـ ــكــ ــوت

سـ ـکـ ــوت را بـ ــهــ ـانــ ــه کـ ـن کـ ـه عــ شـ ـق خوانـ ـدنـ ـی شـ ـود ...

این وبلاگ تعطیل شد!!!

سلام به همه وبلاگ نویسان عزیز

با یه خبر بد اومدم!

این وبلاگ یعنی صدای سکوت بخاطر بعضی مسائل برای همیشه بسته شد.

و یه خبر خوب وبلاگ دیگه زدم...هر کسی خواست که وبلاگ جدیده من رو داشته باشه, بهم پیام خصوصی بزنه تا آدرس جدید رو بهش بدم...

دوستتون دارم 

غریبه ی اشنا

Bye SedayeSokot

C 12\11\2011 


+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 12:54  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت " به احترام زندگی ... به احترام عشق... به خاطر امیدهائی که به ناامیدی مبدل شدند...''تمام سالهائی که دروغ شنیدیم ''شبهائی که با اندوه و اشک سپری شدند...
چشمانی که همیشه بارانی ماندند.... آرامش از دست رفته ....
اطرافیانی که بودن و نبودنشان فرقی نمی کند...
به احترام دوستانی که هرگاه به آنها احتیاج داشتم بهترینشان تنهائی بود...
تمامی حرفهای ناگفته توی قلبم... به احترام کلمه دوست که هیچکس معنی آن را به درستی نفهمید...
برای دل گرفته و غمگینم ... برای تمام لحظه ها...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

،ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ،ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/28ساعت 10:18  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

سنگینی سکوت


در برکه ی خیال تو برگی شناورم 

سنگینی سکوت ... مرا غرق می کند

گردابی از نگاه تو پیچیده در دلم

گویی نگاه قلب تو هم فرق می کند 

....

یادت شده تلاطم امواج و زورقی

در رود پر شتاب زمان سِیر می کند 

چشمم چو راهبی به کلیسای چشم تو 

دائم هوای خدمت آن دِیر می کند

....

چون قاصدک رها به بیابان حیرتم

دستان سرد باد مرا لمس می کند 

گاهی زدست عشق تو رنجور می شوم

چون غنچه ای مرا به قفس حبس می کند

....

روزی برای برکه ی تو سنگ می شوم

سنگین تر از سکوت ... که شب جلوه می کند

همچون شبی که از غم خورشید می تکد

چون اشک یک هلال کزان چکه می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/28ساعت 10:15  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

اشک های پنهانی...

چه بی پرواز می توان آسمان را با خدا،تا خدا پیمود.چه بی پروا می توان فریاد را با سکوت به سکوت رساندو......

اما از همه مهم تر روح والای آدمی است که هر چه اوج می گیرد ارزشمندتر و پاک تر می شود.هرچه از اینجا،از دوزخ زمین رهاتر می شود پاکتر و پاکتر می گردد.

اگر می خواهی با خدانیایش کنی به جای اینکه آسمان را بنگری و رو در روی خدا سخن کنی دست روی قلبت بگذار چشمانت را به روی دنیاو گناه ببند و در آغوش خدا سخن کن.

خداوند همانند مادری مهربان تو را در آغوش می فشارد و تو اشک می ریزی نه از سر غمی بی انتها بلکه از سر شوقی بی همتا می گریی اما اینبار اشکهایت در آغوش خداست و. هیچکس از گریه های پنهانی میان ماو خدا باخبر نخواهد بود.

پس بی پروا اشک های پنهانیت را در آغوش خدا به امانت بگذار.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/28ساعت 10:5  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

یخ بسته ام...

آنقدر مرا سرد کرد
از خودش
از عشق
...
حالا
.....................بجای دلبسته...‌ یخ بسته ام!....
آهای!
روی احساسم پا نگذارید
لیز می‌‌خورید......


+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 11:26  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

سکوت ثانیه ها...

باز هم ثانیه ها اسم تو را جار زدند و دقایق امشب به تو تکرار زدند

سکوتی که در این عقربه ها میچرخید ، نکند در دل تو اسم مرا دار زدند . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/24ساعت 12:11  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

دلتنگی های من...

یک دنیا حرف برای تو دارم

یک دنیا پر از حرفهای نگفته

یک دنیا پر از بغض های نشکفته

با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

 

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است

صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 23:26  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

کاش...

کاش حرف دلم رو از تو چشام میخوندی


كاش ميشد نردباني ساخت از زمين دل من تا رنگين كمان قلب تو
تا شايد اين نردبان مي توانست كيلو مترها فاصله را به چند پله خلاصه كند

آن وقت شبها من پاي همان نردبان دراز مي كشيدم
و تا صبح به چشمان چون شب تو خيره مي شدم
تا طلافي شبهاي هجران و دوري از چشمانت را در بياورم
و وقتي بيدار ميشدي آنقدر در آغوشت گريه ميكردم و اشك ميريختم
تاتلافي اشك هاي بي صداي شبانه ام را در بياورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/10ساعت 14:34  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

دلتنگ و تنها...

با دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...

اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده ....

چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی...

خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

صبر !....صبر را به من هدیه کن !

خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 18:58  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  | 

باران پاییزی شب‌های تابستان!


سوز می آید از سرزمین دل. گویی بازهم دروازه زمستانت را گشوده ای برایم.  تو باز هم موسیقی آرام می طلبی امشب اما من را باده هم دیگر از من نمی گیرد دلا!

چیزی اینجا هست که از کسی فرمان نمی ‌پذیرد. دلی اینجا هست که با کوشش من نمی‌لرزد. مردی اینجا هست که پایش جز در راهروهای زمستان نمی‌لغزد. کودکی اینجا هست که لبخند گم‌شده‌اش به هزار قهقه می‌ارزد.

پاییزی اینجا هست که مزرعه‌ات را چهارفصل شخم می‌زند دلا!

آری این صدای باران شبی تابستانی است که هوای پاییز من را در سر دارد. اینجا باده هم هست. آن مرد نام‌برده هم هست. خانه و کوچه و درختان و شیرهای آب ساکتند و فقط ابرها هستند که آواز گم شده می‌خوانند.  شادی گم‌شده می‌خواهند. آن‌ها از پاییز چهارفصلی می‌گویند که راز پوست‌های عریان نیمه‌شب است.

چندی است که شب‌های تابستان موضوع انشای تو شده‌اند. باران می‌بارد و تو از قطره‌ها برایم پله می‌سازی تا از آن بالا باغ قدیمی را ببینم. مرا بی‌رحمانه بر شاخه‌های خیس انار فرود می‌آوری و من کودکانه سر زانویم زخم می‌شود.

آخر این انبساط و انقباض‌هایت قفس استخوانی محکمت را در هم خواهند شکست. پرواز خواهی کرد و کسی دیگر تو را نخواهد دید مگر شاخه‌های انار.

آری تو نیستی، می‌دانم که دارم با خودم حرف می‌زنم. اما بدان که من هم نیستم. انباشته‌ای از بارهای الکتریکی است که در قفس استخوانی بالایی زندگی می‌کند.

پاییز و شب و باران، نظم معمولش را بر هم می‌زنند و مغز، دل می‌شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/06ساعت 15:19  توسط غريـ ــبــ ـــه ي آشــ ــنــ ــــا  |